كنار پنجره نشست و به باران نگاه كرد ، دخترك...

كنار آسمان ايستاد و به دخترك نگاه كرد، خدا....

چتر برافراشت و به خدا گفت ، كه : من عاشق ترم يا تو ؟

خدا زير باران ماند و پاسخ داد : هيچ كدام !

اين اولين باري بود كه خدا سكوت نكرد... لبخند نزد... و پاسخ داد.... هيچ كدام ....

اين معما نيست... قصه نيست... ( تري ) وجود ندارد... عاشق ( تر )... دلداده ( تر ) .... شيفته ( تر )...

اينها را تسبيح گفت به دستان پير...وقتيكه از پاي همان ديوار رد ميشد و خدا و دخترك را ديد كه به بهانه ي ديدن باران  با يكديگر هم نگاه شده اند...

...........................................

من تو را به خاطر مي آورم ... من ميدانم از كجا مي آيي و مي خواهي به كجا بروي ....

من ... دختري هستم كه با چشمان خدا عهدي ديرينه دارد......

.........................................

وضو نگرفت و ايستاد...

فرشته ها عصباني گفتند :

اين دختر هميشه قانون ها را به هم ميريزد... اين دختر گستاخ است... اين دختر نميداند هر كاري اصولي دارد... اين دختر  در نزده ، سرزده وارد سر سرا ميشود و هرچه ذكر روي هم چيده اند ديگران ، با نگاهي ، اشاره اي بر هم ميزند .... اين دختر .... اين دختر ....

فرشته ها ميگفتند و خدا بود كه زير گوشم آهسته زمزمه مي كرد :

كوه من ... دلدادهء پاييزي من ... خوش آمدي


..........................................

از شهر عشق بازگشت و ديوان حافظش را با تمام خاطرات ريز و درشت روي طاقچه گذاشت. عطر بهارنارنج داشت هنوز دستهايش... سرشار از شور زندگي ... تو غمگين اما... دلسرد و خسته گويا... اي كاش تو هم ميديدي... اي كاش ميديدي غريبه را آنجا... كنار من... حرفي براي گفتن نبود... اجبار بود و تقدير... تقدير بود وسكوت.... و تو .... نميدانم كجاي پيچ جاده ها پشت كدام كوه يا دريا با چشمهايت دنبالم گشتي و مرا نيافتي.. هميشه راه را اشتباه ميروي....

.........................................