ديروز
قرار است بي تو بروم... بي تو كه ميداني راه كدام است ....
ديروز....
آمدي و با پارچه اي چشمهايم را بستي... دستانم را گرفتي و بردي...
به تو اعتماد كردم... دستهايم را به دستهايت سپردم ... چون ميدانستم مرا از نزديك ترين راه خواهي برد... به دوست داشتن.... فرقي نداشت چه معنايي داشته باشد... مهم نبود چه عطري در فضا پراكنده كند... مهم نبود تفسيرش چه باشد.... چشمهايم بسته بود همچنان و راستش را بخواهي كمي ترسيده بودم... اما ... بايد ياد ميگرفتم ... بايد مي آموختم وقتي دستهايم را به دستهاي تو ميدهم حق ندارم بترسم... نبايد... نبايد شك كنم... نبايد ... دستهايت را فشردم... سريع ميرفتي... كجا ميبردي مرا ؟ به كدام تفسير از دوست داشتن ؟ به وقتي دلت تنگ ميشود ، به زمانيكه كه هرلحظه به او فكر ميكني، به وقتي نگران ميشوي... به كدام قسمت از دوست داشتن ؟
جواب مرا ندادي... خنديدي... و گفتي بيا... ... !
ناگهان ايستادي.... ترسيدم... نكند خودت هم راه را گم كرده باشي... نكند خودت هم نميداني كجا ميروي... به تو شك كردم... ترسيدم...
دستم را از دستت كشيدم ... اما تو آرام در گوشم زمزمه كردي : به عشق اعتماد كن...
چند لحظه ماندم... غرق در دودلي و اعتماد...! وبه تو فكر كردم... مرورت كردم... آغوش به آغوش...و اينبار خودم بودم كه دستم را دراز كردم كه بگيري اش...
نميدانم از كدام راه مرا بردي... جغرافياي قلب من حافظه ي خوبي ندارد! مرا بردي به سرزمين قشنگ دوست داشتن... احساس زيباي دلتنگي... مرا بردي ....
حالا امروز است... ديروز تمام شد.... و چيزي در قلبم ميگويد كه تو مرا در آن سرزمين پهناور تنها گذاشتي و بازگشتي ... حسي به من ميگويد ... حسي كه هميشه درست است... و من تصميم دارم ديروز را از يادم ببرم... شايد تورانيز فراموش كنم... يعني امكان دارد ؟ ... نميدانم...اما همه ميدانند من فراموشكار خوبي هستم... اين بزرگترين نقطه ي اشتراك من با خداست... هردو خوب فراموش ميكنيم ! شايد دستهايت را و آن سرزمين بزرگ و زيباي دوست داشتن را براي هميشه گم كنم.... از ياد ببرم ... فراموش كنم....
اما ... يادم خواهد ماند... يادم مي ماند اولين باري را كه روي زمين آمدم ،به دستهاي كسي اعتماد كردم و نترسيدم ....
ساقی اندر خم ما باز می گلگون کرد