ميدانم كه ميشود... ميدانم كه اين بهار با همه ي بهارهايي كه پشت سر گذاشته ام متفاوت است... ميدانم در اين بهار تو مرا وادار ميكني كه شكوفه كنم... وادار ميكني كه عاشق شوم.. تو ..... تو كه ميدانم در دلت با من ميجنگي ... من ...من كه برايت آرزو ميكنم تا بهار تمام نشده بيايي و در دستهايم كمي خدا بگذاري و از من بپرسي :‌ تو هم دوستم داري ؟

.........................................

شب شدو به ذكر پناه برد دخترك.... تو ماندي و من و كمي ذكر... زمان گذشت و تو ماندي و ذكر و كمي من ... و حالا صبح شده است... كسي نيست... تنها تو و تو و كمي ذكر....

........................................

من ميترسم ... از بدون خدا ماندن... مي هراسم از اين آيه هاي ترديد كه در گوشم زمزمه ميكنند شرابها... مي ترسم از اين سجاده ي خاك گرفته و دلم ميلرزد  از قران دست نويس پدرم كه مثل كودكي در خانه مان نقش گرفت و مارا شش نفر كرد.... چقدر دلم هواي عطر ياسي را كرده است كه تا پدرم قلم ميتراشيد در فضاي اتاق پراكنده ميشد... چقدر دلتنگ روزهاي تذهيبم... من دختر عجيبي نيستم ! من فقط دلم ميخواهد  خدا داشته باشم .....

........................................