یلدا و حافظ

 ميگويند سالها پيش دلداده بوده و بعد ...

 دلش را شكستند و بعد ...

تنهايش گذاشتند و بعد...

ميگويند از عاشقي بيزار است و بعد ...

با خودش قسم خورده و بعد ...

گويا هنوز فراموش نكرده و بعد...

 نگاهم در تلاقي با نگاهش گره ميخورد و بعد...

در انتهاي چشمهايش غم ميبينم و بعد...

ميگويند شب يلدا و حافظ غمگينش ميكنند و بعد...

به ياد تفالهايش مي افتدو بعد...

شاخه گل خشك لابلاي ديوان حافظ و بعد...

يادگار... و بعد...

اشك و بعد...

و...

بعد...

 مادربزرگ  قصه را نيمه نصفه به بغض خاتمه داد و بعد...

 شب يلدا را انار دانه كرد و من را ياد تو انداخت... و بعد ...

 برايت ديوان حافظ گشودم و بعد...

(ستاره اي بدرخشيد و ماه مجلس شد) ... و بعد...

  

آوار شد آه. . . خراب شد روي سر حروف. . .  حالا مدتهاست روي گسل چشمهايت با هر پلكي كه ميزني دلمان ميلرزد. . .

       

دلم به اندازه وسعت كاخ خدايي ات گرفته است . . . اين روزها تو به خدايي ات آنچنان سرگرمي كه فراموش كرده اي خدايي كني. . .

 

دلتنگي اتفاق غم انگيزيست كه دچارش شده ام . . .  قرار است به دورها بروم . . . گويا دورها ابتداي رنگين كمانها ست. . .  اينجا كه هرچه ميبينم ترس زده هايي سرد  ،تلخ است اين گمان كه گويا  شجاعترين شجاع قصه  مال اين حوالي نيست. . .

قصه

 

پر کرد با خیال چشم تو پیمانه را کسی

از نو نوشت قصه میخانه را کسی

جز چشمهات که ترکم نموده اند

باور نکرد این دل دیوانه را کسی

آواره بود قلب من اما هزار شکر

پر کرد با حضور تو ویرانه را کسی

با شعرهای من لب او خوانده میشود

دیدی شناخت این من بیگانه را کسی؟

بعد از هزار صبر رسیدی مسافرم

گویا نوشت آخر افسانه را کسی...