سرم سرد است

چند شب پیش با دل نوشته هایم برایت نماز جدیدی ساختم...!! ایستادم و تو خندیدی.. تو همیشه از کارهای من میخندی .. نه؟ من بنده ی عجیبی هستم ؟ چه بدی دارد کنار خدایی هایت کمی خستگی در کنی...؟کمی به شیطنت های بچه گانه ی من بخندی... سخت نگیر بزرگ من... بگذار من هم تمام دلتنگی هایم را لابلای این شیطنتها فراموش کنم... بیا و به دیوانه بازی هایم بخند...

...............................................

دوست داری از کجای داستان برایت بگویم... دوست داری کدام قسمتش را چند بار تعریف کنم ؟ چیزی برای گفتن نیست وقتی که با یک اشتباه طول موج داستان تغییر میکند و جغرافیای بهار منجمد میشود... بخواب... بدون قصه بخواب... نشنوی بهتر است...

...............................................

حالت چطور است ؟

حال چشمهایت خوب است ؟

دستهایت چه ؟ گرمند  ؟

لبخند میزنی ؟

دیدی چند شب پیش چه بارانی آمد...؟

باران قشنگی بود در فرود سهمگین آفتاب....

یادم افتاد به برف... به فرشته ای که گفت برف می بارد و بارید.... !

 ... دلم گرفت ... پنجره را بستم...

...............................................

راست گفتی عزیز ... دنیا فقط سفید و سیاه نیست ... من و تو خاکستری بودیم ...

...............................................

 سرم سرد است...

 دستهایم انگار قلم و کاغذ را نمیشناسند...

 میچرخم در خیابانها و به جاده میزنم. میخواهم هر آنچه شبزدگی ست را در انتهایی ترین نقطه ی جاده جا بگذارم....

 انگشتهایم درد میکنند ... از این همه  که مینویسند و بعد دوباره خط خطی ... تمام.... تمام.... تمام...

 میخندم... شیطنتهایم ادامه دارد اما ....

 تو هم همینطوری  ؟

 چشمهایت که بغض میکنند سر برمیگردانی و نفس عمیق میکشی و انگار چیزی روی قلبت سنگینی میکند ؟

 تو هم فهمیدی این روزها چقدر دلگیر و غمگینند..؟

 تو هم مثل من بارها خودت را به بی خیالی زدی و بعد دوباره که تنها شدی حجم این داستان غمگین روی سرت آوار شد ؟

 تو هم از دیوارهای اتاقت متنفر شده ای ؟

 سقف اتاقت خسته شد بس که خیره ماندی و مرور کردی کجا اشتباه بود.... ؟!

 برای تو هم عجیب است ؟

  روزهایم به تفریح سپری میشوند... به فراموشی ... به بی خیالی ... اما...

در سکوت اتاقم تب میکنم و سردی پارچه ی خیس روی پیشانی ام.... 

سرم سرد است ....

  

من نیازی ندارم ابراهیم باشم ... من نیازی به معجزه  هم ندارم .... روی این زمین سرد به لجن نشسته که تن به تن دادن هنر است و بدون او ماندن افتخار... همین که خدا داشته باشی... همین که در قلبت پنهانش کنی...همین که بتوانی با او بمانی.... انگار آتش ابراهیم ،گلستان ... عصای موسی، اژدها و فرشته ی خدا بر تو مژده ی پیامبری دارد...


صبح !

من ميدانم خستگي يعني چه... از چشمهاي خودم ميفهمم كه چقدر دلم ميخواهد  از اينجا دور شوم...

..........................

براي يك ستاره نوشتم كه دنباله دار بود...اين را بعدا فهميدم ! دنباله دار بودنش را ميگويم... و اينكه وقتي در آسمان درخشيد و من ناگهان ديدمش آمده بود كه يكي از آرزوهاي مرا براورده كند... من هم براي تو آرزو كردم رفيق... براي تو كه رفيق روزهاي سخت مني... براي تو كه هميشه همراهم بوده اي ... براي تو آرزو كردم كه دلت هميشه شاد باشد ....دختر زمستاني ....

.......................

از صبح شدن به ساعت و شب ماندن به تاريكي ساعتي ميگذرد... ميگويند اكنون صبح است ! وقتي ساعت از 12 جلو ميرود... اما همه جا تاريك است... .تاريكي غريبي كه صبح نام دارد ! و روزي تازه كه با تاريكي آغاز ميشود... وقتيكه قصه آغاز ميشود همه جا تاريك است اما همه  ميگويند صبح شده است !

من به قصه هاي خدا عادت دارم.. هنگاميكه در تاريكي و ترس ايستاده اي اما او ميخواهد باور كني كه صبح است.... اين قصه ي هميشگي خداست... قصه ي اميد... داستان اعتماد... حكايت نترسيدن...داستاني كه اينگونه آغاز ميشود :

يكي بود يكي نبود... غير از خداي صبور و بخشنده قرار بود كسي نباشد اما بود...

خدا بود و صبح ... خدا بود و اميد... و از آنجاييكه خدا هميشه دوست دارد همه چيز را در پس چيز ديگري پنهان كند اميد را در ساعات تاريك صبح مخفي كرد... وقتي كه ساعت از 12 ميگذشت همه ميگفتند صبح است اما تا چشم كار ميكرد تاريكي بود و شب... و اين ابتداي داستان تمام كساني بود كه به راحتي درختان سربرافراشته اي كه به ريشه هاي خود اطمينان دارند ميتوانند به او اعتماد كنند و باور داشته باشند كه در اوج سياهي، تاريكي و شبزدگي اگر او ميگويد صبح است ، صبح ست...


1:45 صبح !‌ پانزدهم تيرماه يكهزارو سيصدوهشتادو نه



گيسو

سلام مهربان ترين دوست بزرگ من كه هزاران نام داري و براي من تنها خدا هستي....

چقدر ميتواني بزرگ باشي؟ از اينسوي آسمان تا آنسو ؟... از اينجا تا هشتمين آسمان؟... از كجا تا كجا؟.... اگر اينهمه بزرگي پس چگونه در آغوش كوچك من جا ميشوي....

-----------------------

نگين انگشتر من ميشوي و مثل يك ياقوت دانه اناري ، به موهايم سنجاقت ميكنم... موهايم را روي شانه هايم ميريزم و تو آرام آرام دست ميكشي روي گيسوانم و سكوت... فقط سكوت .... اين آرايش جديد گيسوان من است... اينگونه تو هميشه با من هستي... وقتي باد لابلاي موهايم ميپيچد و تو در گوشم زمزمه ميكني كه با مني... همينجايي... و من تنها نيستم... تو من را ميشناسي... دختري كه از بدون تو ماندن ميترسد... دختري كه نميتواند خدا نداشته باشد...

---------------------

دل زده از آفتاب و تن سپرده به خواب... چقدر خوابم مي آيد...  من دختري را مي شناسم كه ديشب با كودك درونش ساعتها گريست....

------------------------

من امروز .. روز مبارك تولد يك مرد بزرگ ، دلشكسته بودم و انگار در سكون يك ثانيه ي غم زا شناور شده باشم ... انگار كسي تمام شيشه ها را رنگ كرده باشد ... تاريك و سرد ... انگار تمام نورها راهشان را به درون قلب من گم كرده باشند ... من بايد بر گردم ... بايد باور كنم كه هيچ كس با هيچ كس فرقي ندارد...