سرم سرد است
...............................................
دوست داری از کجای داستان برایت بگویم... دوست داری کدام قسمتش را چند بار تعریف کنم ؟ چیزی برای گفتن نیست وقتی که با یک اشتباه طول موج داستان تغییر میکند و جغرافیای بهار منجمد میشود... بخواب... بدون قصه بخواب... نشنوی بهتر است...
...............................................حالت چطور است ؟
حال چشمهایت خوب است ؟
دستهایت چه ؟ گرمند ؟
لبخند میزنی ؟
دیدی چند شب پیش چه بارانی آمد...؟
باران قشنگی بود در فرود سهمگین آفتاب....
یادم افتاد به برف... به فرشته ای که گفت برف می بارد و بارید.... !
... دلم گرفت ... پنجره را بستم...
...............................................
راست گفتی عزیز ... دنیا فقط سفید و سیاه نیست ... من و تو خاکستری بودیم ...
...............................................
سرم سرد است...
دستهایم انگار قلم و کاغذ را نمیشناسند...
میچرخم در خیابانها و به جاده میزنم. میخواهم هر آنچه شبزدگی ست را در انتهایی ترین نقطه ی جاده جا بگذارم....
انگشتهایم درد میکنند ... از این همه که مینویسند و بعد دوباره خط خطی ... تمام.... تمام.... تمام...
میخندم... شیطنتهایم ادامه دارد اما ....
تو هم همینطوری ؟
چشمهایت که بغض میکنند سر برمیگردانی و نفس عمیق میکشی و انگار چیزی روی قلبت سنگینی میکند ؟
تو هم فهمیدی این روزها چقدر دلگیر و غمگینند..؟
تو هم مثل من بارها خودت را به بی خیالی زدی و بعد دوباره که تنها شدی حجم این داستان غمگین روی سرت آوار شد ؟
تو هم از دیوارهای اتاقت متنفر شده ای ؟
سقف اتاقت خسته شد بس که خیره ماندی و مرور کردی کجا اشتباه بود.... ؟!
برای تو هم عجیب است ؟
روزهایم به تفریح سپری میشوند... به فراموشی ... به بی خیالی ... اما...
در سکوت اتاقم تب میکنم و سردی پارچه ی خیس روی پیشانی ام....سرم سرد است ....
ساقی اندر خم ما باز می گلگون کرد