بی تاب
چه هوایی دارم...
من به این قافیه ها ...مصرع ها...
تو به آن چشم سیاهی که تورا مینگرد... خیره از خویش نهان
بعد مدتها صبر ...
تو بگو...
از تن تبزده جز بی تابی ...
از زمان جز رفتن ... از شب تیره پریشانزدگی ...
از من شب زده جز خاصیت شب گردی... چه توقع داری؟
آه ای حرمت مهتابی من... گرم آغوش توام... به دلم برگ بريز...
مثل فصلي كه مرا عاشق چشمان تو كرد... زرد...نارنجي و سبز...
مثل آبي ابري كه تورا شبنم زد...مثل نوري كه به جهد
قصد گستردن خويش به تن من دارد ...
چه هوا سرد و چه آغوش تو گرم...
گرم...گرم ... آغوش تو گرم ...شب مهتابي تو پر اختر...
يك بغل بوسه به همراه من است كه به استقبالت بي تاب است...
من نميدانم كه چرا شعر مرا پايان نيست... توبيا... تو بيا شعر مرا كامل كن...
تشويش مرا پايان بخش...
گل پاييزي من.... مهربان مصرع پاياني من...
اي تو زيباتر از اين قافيه ها ...موزون تر...
نم ترين رويايي كه حقيقت دارد...
روي لبهاي من از مهر بشين...جاري باش...
رود برفابي من... سرد گرمابخشم...
مثل اين قافيه ها موزون باش ...
دل من را نشكن...
شب تاريك مرا روشن كن... كه در اين شبزدگي ... بي تابي
دل تورا كم دارد...كمتر از اين كم ها...تو مرا كم داري...
به كسي هيچ نگو... رازها مال شبند...
من و تو قصه يكسان شبيم ... قصه گو قصه بگو...
پشت شب را بشكن...
هرچه تنهايي را خط بكش ... مُهر بزن...
كه نمیدانی هر روز به تو بي تاب تر از ديروزم...![]()
ساقی اندر خم ما باز می گلگون کرد