آمدم
روز عید فطر وقتی مرا به خانه ات دعوت کردی نمیدانستم بندگی اینقدر میتواند طواف داشته باشد...
سلام میزبان روزهای دلتنگی من....صبور من...
------------------------------
همه به من خندیدند.... انگار از پشت کوهها آمده باشم !
همه به من خندیدند .... انگار اسیر خواب اصحاب کهف شده باشم...!
همه به من خندیدند.... انگار زبانم با زبان آنها فرق داشته باشد....!
آخر این داستان من و خدا انگار برای خیلی ها خنده دار است !
همه به من خندیدند ولی من باز هم به تورا داشتن افتخار کردم.... و باز همه به من خندیدند.... !
----------------------------
اسماعیل تو بشوم ؟
عصا چی ؟ عصای چوپان عاشقت باشم که برایت شعر میخواند؟
دلت میخواهد چه شوم ؟
دوست داری به همسری آن پسری در آیم که تو را نداشت و ناگهان در چشمهای من تورا دید ؟
بادبان قایقت بشوم وقتی دل به دریا میزنی ؟
دلت میخواهد یک نذر باشم که منتظر است ادایش کنی ....
ای کاش میشد هم آغوشت باشم... مثل ابرها... مثل آسمان...
تیغ را زیر گلویم که میگذاری یادت باشد که داستان ابراهیم داستان اعتماد بود و داستان من و تو داستان عشق..بندگی و خدایی..... و من آنقدر عاشقت هستم که اگر حتی دست خدایی ات زیر گلویم لرزید بدانم که قرار ست مثل خودت مرا خدا کنی.... ای کاش دستت بلرزد....
--------------------------------
من از با تو بودن خجالت نکشیدم وقتیکه هنوز ایمان دارم خدا داشتن جهاد اکبر این روزهاست....
---------------------------------
ساقی اندر خم ما باز می گلگون کرد