مست
(چه مستی است...ندانم که رو به ما آورد...)
از مست شدن نوشتیم و گناه مست شدن را در آتش سوزان هر آنچه بن بست ها را به تلو تلو می اندازد می سوزانیم تا هیچ مستی ، چشمهایت را با سایه آنچه در امواج جام می اندازد اشتباه نگیرد...
با کدام جادو...با کدام آواز آسمانی آمدی که از انتهای جنون وارِ شب های سرد زمستانی نوید سبز شدن و گل دادن راچون شاه بیت هایی اصیل جاری کردی در دستهایمان ...مدتی ست که انگشتانمان جوانه زده اند و می شنوندکه (لبیک یا عبدی) رابا کبوتران ِ بال طلایی ِ بر افراشته تا کنار نگاهت به زمین می فرستی تا یادمان بماند که مست شدن مختص ما انسانها نیست...
حروفی که از گرمای صدای قدمهای موزونت به رقص می آیند و اتصال را فراموش می کنند اینجایند...
م ن...ت و...عش ق...آس مان...امی د...دی دار...ت و کل...پ رواز...
به کاغذ که نگاه انداختیم اثار حظورت در اتاقمان حروفی ناخوانا به جا گذاشت که با سماع انگشتان ما اقامه بسته بودند... و ما با همین نشانی ِ مست شدهء گریزان از کاغذ در کوچه ها میگردیم...
می بینی؟
دوباره راه خانه مان را گم کرده ایم...
ساقی اندر خم ما باز می گلگون کرد