مست

 

(چه مستی است...ندانم که رو به ما آورد...)

 

از مست شدن نوشتیم و گناه مست شدن را در آتش سوزان هر آنچه بن بست ها را به تلو تلو می اندازد می سوزانیم تا هیچ مستی ، چشمهایت را با سایه آنچه در امواج جام می اندازد اشتباه نگیرد...

با کدام جادو...با کدام آواز آسمانی آمدی که از انتهای جنون وارِ شب های سرد زمستانی نوید سبز شدن و گل دادن راچون شاه بیت هایی اصیل جاری کردی در دستهایمان ...مدتی ست که انگشتانمان جوانه زده اند و می شنوندکه (لبیک یا عبدی) رابا کبوتران ِ بال طلایی ِ بر افراشته تا کنار نگاهت به زمین می فرستی تا یادمان بماند که مست شدن مختص ما انسانها نیست...

حروفی که از گرمای صدای قدمهای موزونت به رقص می آیند و اتصال را فراموش می کنند اینجایند...

م ن...ت و...عش ق...آس مان...امی د...دی دار...ت و کل...پ رواز...

به کاغذ که نگاه انداختیم اثار حظورت در اتاقمان حروفی ناخوانا به جا گذاشت که با سماع انگشتان ما اقامه بسته بودند... و ما با همین نشانی ِ مست شدهء گریزان از کاغذ در کوچه ها میگردیم...

می بینی؟

دوباره راه خانه مان را گم کرده ایم...   

دعا

...

(و کوه استوار شاید از ایستادن خسته بود...شاید دل شکسته...اما میدانست برای صعود و رفتن نیاز به قدمهایی مطمئن دارد و امیدی آسمانی...و اطمینان از پیروز شدن در آزمونی که باور نمیکرد که اینگونه عشقش را محک بزند...اینقدر دشوار باشد...)

آه...بیایید دعا کنیم...هر درختی ...هر تکه ابری که برای ثانیه ای حتی از فراز کوه میگذرد دعا کند...دعا کند برای کوه قصه ما که لب بر لب آسمان هشتم شاکر از توان ایستادن روی زمین نفرین شده است ...کمی خسته است...اما مطمئن ...... آخر خاصیت کوه بودن پاداشی ست که قبل از پیروز شدن در آزمون سخت خداوند به او داده شده است....

دعا کنیم برای استوار ماندنش...نکند بترسد...نکند کم بیاورد...نکند بنشیند...

دعا کنیم که میگویند دعا کردن زیبا تراز اجابت آن است...

(خدایا به کوه قصه ما توان بده...)

آمین..

 

 

بنویس گلم

 

دلبستن به تو کار ساده ایست وقتی خودت دل بسته ای...

سفید کاغذ زیر دستان توست...این بار من میگویم و تو بنویس...مثل همیشه هم قدّ من شو...

نوشتی برای آنان که باور ندارند تو هستی...آنگونه نوشتی که معنای عشق جاری ست در کهکشانها...

نوشتی برای آنان که گمان دارند تو رفته ای...آنگونه نوشتی که گرمای حضورت افتاب تابستان را مثال زدنی باشد...

نوشتی برای آنانکه از خیال بدون تو ماندن نمی ترسند...آنگونه نوشتی که خوف تاریکی مه میسازد نیمه های شب...

بنویس...عزیر ِ بزرگ خدای من...اینبار برای آنان بنویس که میدانند وقتی صدایت میکنند محال است که نشنوی...