یلدا
(امروز آمده ای...بنشین که از هفتمین هفتت را صفر زمین راه زیادی را پیموده ای...)
بدون حتی یک خط خوردگی...بدون حتی یک تردید از اتمام جمله آمده ای و نشسته ای...گاه با خود می اندیشیم با کدام حروف تفسیر پادشاهی بزرگت را بر پهناور عشق به تصویر بکشیم و با کدام رنگ بنویسیم چشمهایت را...از بی انتها بودن آغوش لبهایت چندین دیوان شعر می شود کشید و با نگاهت قلموی جادویی طلاساز قلبهایی که نمیدانند تو کجایی؟
حالا که آمده ای امشب را یلدا کن...طولانی...طولانی...و ای کاش بی پایان...مانند همیشه معراج دستهایمان تو را کم دارند...آخر بدون بال و پر پریدن هنوز کمی سخت است!
دستانمان را بگیر و به رقص بیاور چشمانمان را حول لبخندهای مدهوش کننده ات...بازویمان را بگیر و ما را به پیاده روی روی شنهای بافنده عشق ببر...پرواز نکن...نه...که ما جا خواهیم ماند...قدم بزن و امیدوارمان کن به صدای پاهایت وقتی که مینشینند روی کوک ساز آفرین امیدواریهایمان...
آری سایه ها را از ما بگیر تا وقتی اسامی اعظمت را در گوشمان ذکر میسازی دانه به د انه تسبیح...کسی نبیند ...کسی نشنود...بگو مگر دعا چیست؟ مگر نه اینکه خواهش از توست...که بیایی...که بنشینی...بسرایی...که ببخشی...ببخشی؟ ببخش چشمانمان را از گناه ؟نه نه نه ببخش چشمانمان را که خیس رباعی هایند...که تاب دیدن بوسه هایت را ندارند...که حسودند...ببخش دستانمان را که میلرزد وقتی میفشاریشان و ببخش قلبمان را که هنوز می تپد و از شوق نایستاده است !ببخش ما را که وقتی از هوش میرویم دوباره به هوش میاییم....(چه تکرار طواف گونه ای!) ببخش مارا که از یلدای با توبودن آخر قصه هایت را خواب میرویم...
به زمین سری بزن///اجابت کردن کار سختی نیست برای دستان تو که میتوانند شاهنامه ای از عشق ها را در آغوش بگیرد...نه سخت نیست برای تو کشیدن نقشه گنجی که یافتنش به همین شب یلدای بین ما وتو ختم میشود...تعریف کن...قصه هایت را...آنقدر انار اینجا هست تا دانه شان کنیم...
تعریف کن از اولین کسی که عاشقش شدی....
از اولین کسی که عاشق تو شد...
تعریف کن از تلاقی نگاهت با... بگو
که شنیده ایم این قصه بود که
جعفر را طیار کرد...
علی(ع) را علـــــــــــــــــــــــــی(ع)
و مفاتیح را مفاتیح الجنان... ![]()
ساقی اندر خم ما باز می گلگون کرد