همینکه...
آنروز که تو به من شک کردی... آن روز که تردید کردی... ایرادی ندارد عزیزم.. حتی خدا هم میتواند شک کند... به دخترک الماس به دست....
من الماس در دست داشتم... تو امدی و پرسیدی این چیست در دستهایت ؟
گفتم: الماس
گفتی : دوستش داری؟
گفتم : قشنگ است... برق میزند... انگار
ستاره باشد...
گفتی : دوستم داری؟
گفتم :پانزده سال پیش اولین بار که دیدمت میدانستم این عشق من را سبز میکند... شکوفه به گیسوانم میزند..
گفتی: پس الماس را به رود بیانداز...
گفتم: به رود ؟اما... اما...اما این الماس قشنگ است... براق است... نورانی ست...
گفتی: من میروم و اگرمی خواهی با من
بمانی، بدون الماس بیا...
من ماندم بین تو و الماس... بین تو و
الماس... بین تو و الماس....این واقعیت داشت که اگر الماس را نگه میداشتم
تو را از دست میدادم.... چقدر تلخ...چه حادثه ی غمگین مرگ آوری ست بدون خدا
ماندن...
و حالا چند سالی ست که از آن روز گذشته
است... و این روزها سالگرد آن روز است... روزیکه که الماس را به رود سپردم
و با دستهای خالی ماندم....قلبم اما سرشار از تو شد...
روزیکه یه برنده ی تهیدست شدم....
..............................................
تنها تو میدانی.... تنها تو که همخواب منی... تنها تو که هم بوسه ی منی... تنها تو میدانی که چقدر به دوستت داشتن نیاز دارم ... به با تو بودن... چقدر حادثه ی قشنگی ست تصادف من و آغوش تو... برخورد چشمهای من با چشمهای تو ... انگار سقف نیست... دیوار نیست.... آسمان نیست...
تو هم می آیی... کنارم مینشینی و اینگونه با تو بودن آغاز میشود... و من تا انتهای زمان ادامه می یابم...
تو خدایی هستی که خوب میداند این دختر سر به هوا چقدر به با تو بودن نیاز دارد... بیا.... زیاد بیا... خیلی زیاد...مهم نیست چقدر خسته باشم.. مهم نیست خروارها کار نیمه تمام روی سرم آوار است... مهم نیست خوابم می آید و یا توان راه رفتن ندارم...... مهم نیست اگر از فرط خستگی نمیتوانم با تو هم قدم شوم ویا وقتی با تو همرقصم در آغوشت خوابم ببرد... فقط بیا....
...................................
دیشب نخوابیدم.... به سقف اتاقم فکر میکردم... که اگر نبود من برای با تو بودن نیازی نداشتم هر شب از پنجره ی اتاقم دنبال تو بگردم...
...................................
من نیازی ندارم ابراهیم باشم ... من
نیازی به معجزه هم ندارم .... روی این زمین سرد به لجن نشسته که تن به تن دادن
هنر است و بدون او ماندن افتخار... همین که خدا داشته باشی... همین که در
قلبت پنهانش کنی...همین که بتوانی با او بمانی.... انگار آتش ابراهیم ،گلستان ... عصای موسی، اژدها و
فرشته ی خدا بر تو مژده ی پیامبری دارد...
ساقی اندر خم ما باز می گلگون کرد