تولد تو
وقتی اینها را می نوشت دخترک بازیگوش، از متولد شدن تو چیزی نگذشته بود ... من نمیدانم کجای این داستان از تو آغاز شد ... و نفهمیدم کدامین چند شنبه بود ... ! و یا کدامین بهانه مرا کنار تو نشاند ...انگار کسی داستان را تند تند ورق زده باشد ... و بعد گذشت ... خیلی گذشت ... روزها... هفته ها... ماهها ... تا اینکه امروز شد ...
حالا مدتهاست که چیزی نمیدانم ... من فقط یک دختر سر به هوای شیطان بازیگوش را میشناسم که هرچه تلاش کرد نتوانست فراموش کند امروز را چقدر دوست دارد ... روزیکه تو متولد شدی ...
ت و ل د ت م ب ا رک آ ب ی پ و ش ا ب ر ی ش م ی
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۹/۰۳/۲۳ ساعت 1:9 توسط آتس سا
|
ساقی اندر خم ما باز می گلگون کرد