گيسو
چقدر ميتواني بزرگ باشي؟ از اينسوي آسمان تا آنسو ؟... از اينجا تا هشتمين آسمان؟... از كجا تا كجا؟.... اگر اينهمه بزرگي پس چگونه در آغوش كوچك من جا ميشوي....
-----------------------
نگين انگشتر من ميشوي و مثل يك ياقوت دانه اناري ، به موهايم سنجاقت ميكنم... موهايم را روي شانه هايم ميريزم و تو آرام آرام دست ميكشي روي گيسوانم و سكوت... فقط سكوت .... اين آرايش جديد گيسوان من است... اينگونه تو هميشه با من هستي... وقتي باد لابلاي موهايم ميپيچد و تو در گوشم زمزمه ميكني كه با مني... همينجايي... و من تنها نيستم... تو من را ميشناسي... دختري كه از بدون تو ماندن ميترسد... دختري كه نميتواند خدا نداشته باشد...
---------------------
دل زده از آفتاب و تن سپرده به خواب... چقدر خوابم مي آيد... من دختري را مي شناسم كه ديشب با كودك درونش ساعتها گريست....
------------------------
من امروز .. روز مبارك تولد يك مرد بزرگ ، دلشكسته بودم و انگار در سكون يك ثانيه ي غم زا شناور شده باشم ... انگار كسي تمام شيشه ها را رنگ كرده باشد ... تاريك و سرد ... انگار تمام نورها راهشان را به درون قلب من گم كرده باشند ... من بايد بر گردم ... بايد باور كنم كه هيچ كس با هيچ كس فرقي ندارد...
ساقی اندر خم ما باز می گلگون کرد