من ميدانم خستگي يعني چه... از چشمهاي خودم ميفهمم كه چقدر دلم ميخواهد  از اينجا دور شوم...

..........................

براي يك ستاره نوشتم كه دنباله دار بود...اين را بعدا فهميدم ! دنباله دار بودنش را ميگويم... و اينكه وقتي در آسمان درخشيد و من ناگهان ديدمش آمده بود كه يكي از آرزوهاي مرا براورده كند... من هم براي تو آرزو كردم رفيق... براي تو كه رفيق روزهاي سخت مني... براي تو كه هميشه همراهم بوده اي ... براي تو آرزو كردم كه دلت هميشه شاد باشد ....دختر زمستاني ....

.......................

از صبح شدن به ساعت و شب ماندن به تاريكي ساعتي ميگذرد... ميگويند اكنون صبح است ! وقتي ساعت از 12 جلو ميرود... اما همه جا تاريك است... .تاريكي غريبي كه صبح نام دارد ! و روزي تازه كه با تاريكي آغاز ميشود... وقتيكه قصه آغاز ميشود همه جا تاريك است اما همه  ميگويند صبح شده است !

من به قصه هاي خدا عادت دارم.. هنگاميكه در تاريكي و ترس ايستاده اي اما او ميخواهد باور كني كه صبح است.... اين قصه ي هميشگي خداست... قصه ي اميد... داستان اعتماد... حكايت نترسيدن...داستاني كه اينگونه آغاز ميشود :

يكي بود يكي نبود... غير از خداي صبور و بخشنده قرار بود كسي نباشد اما بود...

خدا بود و صبح ... خدا بود و اميد... و از آنجاييكه خدا هميشه دوست دارد همه چيز را در پس چيز ديگري پنهان كند اميد را در ساعات تاريك صبح مخفي كرد... وقتي كه ساعت از 12 ميگذشت همه ميگفتند صبح است اما تا چشم كار ميكرد تاريكي بود و شب... و اين ابتداي داستان تمام كساني بود كه به راحتي درختان سربرافراشته اي كه به ريشه هاي خود اطمينان دارند ميتوانند به او اعتماد كنند و باور داشته باشند كه در اوج سياهي، تاريكي و شبزدگي اگر او ميگويد صبح است ، صبح ست...


1:45 صبح !‌ پانزدهم تيرماه يكهزارو سيصدوهشتادو نه