نگهم دار
به مرز مردن رسیده بودم... چقدر دور شدم ازتو و انگار برای همیشه ترکت میکردم و نمیدانم تو در کجای آن دورها از من خبر داشتی که این دختر بازیگوش چقدر ساکت شده است.....؟
...........................
بغض که میکنم همه دورم جمع میشوند... همه میخواهند آرامم کنند... همه دوست دارند کاری برایم انجام دهد.. یکی موهایم را نوازش میدهد... یکی دیگر در آغوشم میگیرد ... دیگری برایم شعر میخواند و تو.... همینکه کنارم باشی برایم کافیست... همینکه کنارت قدم بزنم و یادم بماند که دوست داشتن به همین سادگی ست... اما...نیستی.... اما.... نبودی....
.........................
نگهم دار ...
من به خدا اعتقادی ندارم !!!!!!
ابن را آنقدر بلند گفتم که همه سر برگرداندند...
خیلی ها خندیدند... خیلی ها بغض کردند و خیلی ها از من روی برگرداندند...
تو اما... آری تو که همیشه از داد و بیدادهایم خبر داری، نگاهم کردی و لبخند زدی... !
همین کارها را میکنی که هر روز خداتر میشوی !
نمیدانم دستم را گرفتی و کجایم بردی که همهمه ها تمام شد و من ماندم و تو...
( امان از خدایی که هروقت دلش بخواهد فراموشکار میشود .... به مصلحت !!!!! )
گفتم : چرا مرا اینجا آوردی...
این راه من و آن راه تو... تو را به خیر و مارا به سلامت...
بوسیدی ام....
این بوسه هایت میدانی مثل چیست ؟! که بمان... که نرو... که حالا بودی ! !
(این بوسیدن ها ی بی وقت تو همیشه غافلگیرم میکند ...)
اینکه وقتی عصبانی هستم و ناراحت و دائم به جانت غر میزنم می آیی دستم را میگیری بغلم میکنی و می بوسی ام...
گفتم : نگهم می داری به مهر... به عشق... به آغوش... به بوسه.... نگهم ندار !
گفتی: نگهت میدارم به خدایی... به بزرگی... به اینکه میدانم دلت با من است و چشمهایت بیشتر... نگهت میدارم برای روزهای خوب عاشقی.. ذکر های شبانه... نگهت نمیدارم به بوسه دخترک ! نگهت میدارم به اینکه میدانم بدون من نمیتوانی... بدون من سخت است عاشقی ... تو را نگه میدارم برای اینکه از من جدا میشوی اما دلت را جا میگذاری... دلت را بی تو نیازی ندارد خدا !
نگاهت کردم.. چه کنم .. نمیتوانم ... با تو باشم و دائم به جانت غر بزنم خوب است ؟! بگذار بروم.. خسته ام از شکایت... از بی صبری های خودم خسته ام... چه گناهی کرده ای که خدا شده ای ؟!!که دل به من داری ... به منی که پر از شکایت و تهدیدم ! دل از من بردار .. این همه آدم... عاشق یکی دیگر شو !
با گریه میگفتم همه ی اینها را...
حرفهایمان تمام شد ! مثل هرشب.. موهایم را شانه زدی .. به رختخوابم سپردی... و تا نخوابیدم از کنار تختم بلند نشدی...
تو که این همه درگیر من هستی کی به خدایی ات میرسی؟ گفتی : اینها قسمتی از خدا بودن است... قسمت بزرگی از خدایی کردن...
این راه من بود و آن راه تو... از هم جدا نبودند... گره خورده ام با چشمهایت... با تمام تلخی ام ... با تمام کج خلقی هایم... با تمام بندگی های نصفه نیمه ام... انگار دست هایم در دستهای تو آنچنان ریشه دوانده است که جدا شدنی نیستیم...
نگهم دار... به هرچی... به هر دلیلی... به بوسه... آغوش... خدایی... صبر ... دلیلش مهم نیست...
فقط نگهم دار...
..............................
ساقی اندر خم ما باز می گلگون کرد