مثل گنجشکها دوست دارمت...
مثل گنجشک هایی
که میدانند پای کدام پنجره ای ،
نزدیک کدام درخت...
مثل گنجشک ها بغض میکنم وقتی پنجره را می بندی
میمانم پشت شیشه ،زیر برف و یخ میزنم از شب!
من گنجشکم!
مثل گنجشک ها دوست دارمت....
دانه بریزی
یا نریزی...

........................................

صفحه آخر کتاب هم باشی خوب است

شاید یکی پیدا شد شبیه من
که تا کتاب به دست میگیرد
آخر داستان را اول میخواند

..................................

آخ ! چیزی به سرم خورد انگار....
کلافه ام میکنند اینها که در بیابان مدام گم میشوند
و تا چاهی قدیمی میبینند
دلو می اندازند و امیدوار آب اند
آهااااااااااااااااااااای مردک ! این چاه خشک است..
خدایا چه میخواهی از جان این داستان
بگذار در چاه بمانم...

.,..................................................

 آهاااااااااااااااااااااااااای بچه ! به این نوشته ها دست نزن... نمی دانی طرف بیاید و ببنید دلش را پخش و پلا کرده ای این سو و آنسو چه حالی میشود...

...................................................

ورق میزنم و هر صفحه انگار
پر از داستان است
آنقدر غرق قلبت میشوم
که یادم میرود خط دستانت چه بود !!!!

.............................................................

راستی خدا !! تو اگر نبودی ، من اینهمه به چه کسی گیر می دادم... ! این هه شکایت را سر که خراب میکردم؟!!!
همیشه باش...

.............................................................

کسی گفت انگور...
دستمال ها را همان جاگذاشتی ،گذاشتی !! شراب یادت نرود

...............................................................

چراغ ها را خاموش کن رفیق...
من این تاریکی را دوست دارم
وقتی هیچکس نمیتواند
تو را ببیند که هرشب از قصرت پایین میایی
و پشت دیوار کوچه ی بن بست
...با من ملاقات میکنی
...
چراغ ها را خاموش کن...
بگذار همه فکر کنند : من خدا ندارم

.....................................................

 من به معجره ها اعتقاد دارم..
به سیمان هم..
و به بذر هایی که میدانند
هرجا پاشیده شوند
نمی توانند نرویند!
...من عاشق نتوانستنم...!!!
وقتی نمیتوانی نرویی!!!!..
نمیتوانی دست از تلاش برداری
نمیتوانی شکست را قبول کنی
نمیتوانی برای بودن نجنگی...
سرشار از زندگی می شوی
وقتی نمیتوانی که نتوانی !!!

...................................................

آهااااااااااااااااااااای خاطرات زبان نفهم  من... خوب گوش کنید :
یتذزاذزسدذیز تایاعصثی تاذسیصهخس نیتدزتاا!!!!!!!!!1
...چه خوب !!!
اینکه خاطران زبان نمی فهمند چه خوب است !!!
...وگرنه ماهی کی هوس دریا میکرد
من کی دلم برای تو تنگ میشد
و تو چگونه از مه باز میگشتی؟!
..............................................


نمیر، ای ( دوستت دارم ) !!!!1
تو تنها جمله ای هستی
که وقتی زاده میشوی
نامیرایی ات را به رخ خدا می کشی!!!!!

..........................................

من از وقتی بچه بودم دلم جهنم میخواست !!!
که به خدا نشان بدهم ، ترس از جهنم مرا عاشق او نکرد...
مرا هم از بهشت بیرون کن...
بدون سیب...
راه خروج را نشانم بده...

..............................................

تو شوری شیرینی...
چقدر مزه های جدید را دوست دارم

...............................................

من میگویم تو
تو بگو تو
من گیج میشوم
یک دفعه از دهانم میپرد
( ما)

................................................

تو که باشی
دلت دریچه ی رو به نور هم نداشته باشد
از تاریکی ترسی نیست
.. اما ای وای
از زمانیکه تو نباشی...
...چلچراغ هم به سقف باشد
میترسم... می هراسم...

...................................................

در زمستان همدیگر را پیدا کردیم
و در زمستان به آغوش نشستیم
چه ( آمدی ) دارد این فصل برای من و تو !!!!!!

........................................

چه حال خوبی دارد دلت...
خدا کند دل من هم تنه اش به دل تو بخورد..
کمی حالش خوب شود...
از کنارم که رد میشوی
بی محابا رد شو
.........به من تنه بزن !!!!
بگذار دلم حال دل تو را از تو بگیرد

...................................................


بیا روی من شرط ببندیم

 من میبازم... مال تو میشوم

... ..................................................

 روزیکه عاشقت شدم

همه به من گفتند : بچه ! برگرد

... سر از عشق خدا درآوردنی نیست

 بیجاره ها نمی دانستند من که با سر نیامده بودم

..................................................

ما دو انسان

 زاده ی منطق

 زاده ی  عقل

خوشم آمد

هرچه ما گفتیم

 دلهامان کار خودشان را کردند