نوشو... از نو ، نوشو...

با ذکر.. بی ذکر... همینگونه که هستم عیدم کن!

هرچند دستهایم سرد باشد... تو که خدایی،گرم باش!

هرچند چشمهایم نا امیدند... تو که خدایی امیدوار باش !

تو که نیازی به ورد خواندن نداری ... عصای موسی نمی خواهی !

دمت که نیازی ندارد مسیحایی باشد !

بهار نزدیک است.. دلو را بیانداز زمین !

منتظر یوسفی یا چیزی شبیه این نباش

که در دلوت بالا بیاید...

این منم که از چاه بیرون می آیم !

نتیجه ی بوسه ی دلو و آب چاه، منم !

نه یوسفم ! نه ماهی قرمز !!

من یک جفت چشم مشکی ام که

عید شدن می خواهد !  

عیدم کن ... تبریکم کن...

ترمه  بیانداز وسط زمین و بچین سین ها را...

من آیینه میشوم .. بگذارم سر سفره...

حالا تصویر تمام عیدشدگی درون من  است..

تنم کن لباسی از مبارکی ... از تبریک ها..

 از برکت عشقی که  مثل نان گرم حرمت دارد...

عیدم کن به نو شدگی هلال اول ماه...

شبیهم کن به هرچه تحویل ....

یامثل گندم ها سبز....

نمی دانی چقدر دلم میخواهد شعر ( نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد)  باشم! ...

تو تنها کسی هستی که میتوانی بهارم کنی با تمام زمستان زدگی ها...

چقدر خوب که انتهای تمام کوچه های تنگ و تاریک و وحشتناک زندگی

یک نشانه ای از تو روی دیوارها هست...

کنار پنجره ها... روی ایوان ها...ته ته ته تمام بن بست ها

یک ( آمین) توست که می اندازی آخر ( ای کاش ) هایم...

چقدر خوب که من بنده ام !

 همیشه همین بازی را با من ادامه بده

بازی بندگی و خدایی...

هی من آرزو میکنم و سرشار از خواستن میشوم و

هی تو آمین بگو و به بی تابی هایم بخند...

.....

آمینم کن !

عیدم کن!