توی  این جملات اگر جا میشدی

من میتوانستم بارها و بارها خدا بیافرینم !

چندصدهزار خدا !!!

توی این کلمات جا نمیشوی !

میخواهم که بنویسم از تو اما

لغات رم میکنند ! لغات عاشق میشوند

چیزی شبیه جنون ...

و من ! و من ! و من ! دیوانه ی رام کردن این لغات سرکشم !

مینشانمشان روی کاغذ... نه به زور.. نه به ستم !

که به عشق.. که به هم آغوشی... که به تن  و دل سپردگی با حروف...

حروف را کنار هم میخوابانم...

.

.

.

تو متولد میشوی...

و این اهلی ترین شعر هارا نثار تو میکنم ! از حروفی که

تک به تک، دیوانه وار رام نشدنی اند !!! و برای تو

انگار سالها ست که چیزی جز ( چشم گفتن ) نمیدانند !!

...

درها را باز کن !

نکند تو هم منتظر رویت هلال ماهی چیزی هستی !!؟

بیدارت کنم برای سحر ؟

دوست داری با هم روزه بگیریم ؟

تو بیا کمی روزه ی بندگی بگیر...

من چند روزی روزه ی خدایی...

جاها عوض؟

بیا هردو کمی استراحت کنیم ... !

آخر من به شعر گفتن اعتیاد دارم

به از تو نوشتن.. به برای تو نوشتن.. من به عاشقی معتادم !

ببندم به تخت.. محبوسم کن توی زیرزمین های سرد...

بگذار عاشقی از سرم برود !

ببینم من بنده ی دلت هستم ؟ یا بنده ی عقلت ؟

مانده ام بدجور ! بین این دو... مانده ام.. مثل کسی که

بین سحر و افطار قصد هم آغوشی دارد !!!!

..باطلم که نمیکنی !!!؟

...

تو درها را باز میکنی... و این ضیافت چراغانی شده ی مجلل

مرا از بقیه جدا نمیکند ! منی که بنده ی عقل تو نیستم !

من بی دین !!! منی که بهشت نمی دانم..جهنم نمی شناسم...

منی که نمازهایم  نصفه می ماند و ذکر هایم نیمه تمام !!!

منی که اگر با عیار عقل میزانم کنی ! جایی در پهنه ی خدایی ات ندارم !

من خیلی دورم از  منطق خدایی تو ! مثل این رنگین کمان ها

که میدانی ..دورند... خیلی دور...

...  

اما من با کوله باری شعر می آیم.. یک بغل عشق... و لغاتی که تا فهمیده اند قرار است

برای تو باشند  ، آهنگین شده اند... نواختنی شده اند...نقاشی شده اند...

راه رفتنشان لی لی کنان است .. از سرخوشی... از سرمستی

شعر هایی که روزه میگیرند تورا !

لغاتی که از سحر بامن بیدار میشوندو

تا افطار تو را  زیر گوشم میگویند... و اینگونه انگار همه چیز اطراف من  

میدانند  چیزی این دوروبرها فرق کرده است !

...من  در این ضیافت ،اینها را می آورم.. .

لغاتی مست... دستهایی که اگر برای تو ننویسند ،

فلجند...

چشمهایی که تا تو تویشان خانه نکنی

کورند..

و قلبی که اگر از دوستت داشتن خالی باشد

مرده است

هیچ است

خالی ست

سرد است

....

دیدی ؟من ِ بی دین ! آنقدرها هم که فکر میکنند

دست خالی نیستم  رفیق !

کلی عشق دارم !

کلی اشتیاق هم آغوشی... کلی کشش بنده ماندن...

و کلی امید....

امیدوار که نگهم داری به دلت.. نه به منطق ات !

...

اما آنسوی داستان هم هست !

میان این همه هیاهوی آدمهای که جفت و جور منطق تو اند !

چفت عقل تو اند..هرچه گفته ای مو به مو میخوانند....

تو چه نیازی داری به بودن من ؟ به ماندن من ؟

من  که از منطق خدایی تو اینهمه دورم... !

...

اما تو با  میزان دلت به من نگاه میکنی...

تو دستهایم را فلج نمیگذاری!

من هنوز برای تورا نوشتن کلی لغات تازه دارم  که متولد نشده ای تویشان هنوز !!!

چشمهایم را کور نمیگذاری... !!

هنوز خیلی ها از چشمهای من تورا میشناسند... تورا میبینند !

تو اجازه نمیدهی یخ بزند قلبم  یا سرد بمانم از بی تویی !!!!!!!!!!

تو دلسپرده ترین خدایی هستی که شعرهایم می شناسند !

 با دل خدایی ات مرا میزبانی میکنی و

من هیچ منطقی جز دوستم داشتن در این میزبانی نمیبینم!

...

...حالا کل داستان خلاصه میشود در خدایی که ( میدانی که چه کسی را میگویم :خدا ! )

بزرگترین... بی نیاز ترین... خدا ! خدا را میگویم ! که

من عاشقش هستم... او دوستم دارد ! و انگار همین کافی ست  تا تمام بهانه های دنیا را

برای نادیده گرفتن منطق خدایی اش دستش داده باشند !

بیا منصرف شو از ترک دادن من !

من به تو و این عشق معتادم !

مثل تو

که دلبسته ی این شعرهایی

کجای منطق خدایی ات اینهمه دل داشت !!!!؟

کجای قانون های از باستان نوشته شده ات عشق را نادیده نگرفت؟!!! تو با این همه بزرگی ...

با این همه کتاب و اصول و قانون و منطق

....مرا بنده ی دلت نگه میداری....

دیگر مرا به تخت نبند... ترکم نده از عشق... محبوسم نکن توی زیرزمین های سرد

می خواهم  مثل تو  معتاد  عشق  بمانم

 و این از آن اعتیادهایی ست  که 

روزه را باطل نمیکند

و

ترک شدنی

نیست !

رفیق !

...

.

آتس سا