اینطور که نشانه ها کنار هم اند آن دوردستها بر فراز کوه معلوم است که چشمهایت تحفهء ناچیز مارا پذیرفته و اکنون لبخند می زند...از اعتصاب به نسرودن برای خواهش

ازدستهایت تا اکنون که جاری شده ای دوباره در این حروف ، کنار همین نجوا میتوانیم دریابیم که تو گاه فقط ایثار می خواهی...

میدویم...از سخت ترین راهها می گذریم و سنگین ترین ادعاها را آزمون میدهیم و گاه ریزترین نت یک تذهیب را تفسیری روان می آفرینیم ...ما گاه آنقدر پیچیده می شویم که فراموش میکنیم انگشتان صبر روی این تارها چقدر آرام و با عشق می لغزند بدون هیچ اضطرابی...

و گاه از بزرگترین و پیچیده ترین مسائل شب به گونه ای تو راپیدا میکنیم که خودت لبخند تحسین را شاه بیت صدای باتو بودن میکنی...

و یادمان میرود که همیشه همه چیزهای سخت و آزمونهای دشوار پیچیده نیستند...

دستهایمان را پر میکنی از مهر...صبر...لبخند...از ذکرهای عشق زا...تا ببینی ما ازاین آغوش پُر چه می سازیم برای آنانکه نیاز به یاری دارند...ما یادمان نرفت وقتیکه درگیرودارِ کم آمدن ِ فضایی اندک برای ترنج هامان در تذهیب چشمهایت حتی درختها یاریمان کردند...برایمان دعاکردند...

به همین سادگی...این امتحان بزرگ توست که به ظاهرهیچ پیچیدگی ندارد...

میبخشی که ببخشیم...

"نکند روزی بیاید که دستهامان خالی باشد و جایی در آسمانت نداشته باشیم تا بتوانیم تقاضای یاری کنیم از تو برای آنانکه چشم یاری دارند از ما... که آن روز گمان ِ مرگ سایه ای به وسعت اسمان خواهد داشت ریشه دوانده در قلبهایمان...

دستهایمان را پُر کن از هر آنچه میتوانی...از هر آنچه ما جاداریم...از هر آنچه میدانی راه میگشایدو امید می آفریند تا به شُکرانهء این همه عشق که بین ماوتوست دور یا نزدیک، هدیه کنیم به آنانکه کم آورده اند...به آنانکه ناامیدند...به آنانکه درگیرودارِ آزمون سخت چشمهایت راه را گم کرده اند...به آنانکه شب زده اند هرچند عاشق...به انانکه گمان دارند اسیر بدون ِ تو بودنند و به هر آنکه یک روز نگاهش به آسمان ِ تو جرقه ای سیل زا شد آبادی آفرین...

 

ما ایمان داریم

 اگر اکنون اینجا هستی برای این است که پیروز این نبرد ما بوده ایم...