یک سال گذشت

(نو میشویم...تازه تازه... سرشار از جوانه ها وقتیکه میبینیم آنکه دستانمان را در دست دارد برای دیدن ما هفت آسمان پایین آمده است...)
خانه تکانی چشمهایمان نیاز به امید دارد...به دستهایی تابنوازند آنگونه که سماع این گیسوان تابخورده را به لحظه دیدار پیوند بزنند...
یک سال گذشت...روزهایی که با تو بودنی بود...و شبهایی که بدون تو چه تلخ گذشت...روزهای ترس...ترس از آمدن کسی که تورا از ما بگیرد....لحظاتی که در آغوش شب یادمان می آورد که تو در کنارمان نیستی...
نرنجیدی از ما...
امسال سال تورا داشتن بود...سال با توبودن...
چه سال قشنگی گذشت وقتی دوباره التهاب آسمانهایت دستانمان را لرزاند...
چه سال قشنگی گذشت وقتی از شور وجودت در قلبمان بارها راه خانه مان را گم کردیم...
چه سال قشنگی گذش جوشش خون در رگهایمان...نمیدانم چه کسی وساطت کرد...ندیدیم چه کسی دوباره قلمهایمان را تراشید و نفهمیدیم گرمای دستان که بود روی شانه هایمان که از خواب بیدارمان کرد...
غم بود...غصه بود از قصه های بی تو...چه سالی گذشت...
چه سال قشنگی گذشت دیدن روحهای موازی روی زمین...چه کسی باور میکند ؟سال قشنگی گذشت کنارزدن سقفهایی که خودمان ساخته بودیم...
چه سالی گذشت ...چه آزمونهای دشواری...و چه تنبیه دلچسبی ساعتها در سرما ایستادن...
چه اعتماد عجیبی...چه التهاب وصف نشدنی ِ گرما بخشی...من وقتی در آغوش تو جا گرفتم زمان ایستاد ...چون همه فهمیده بودند که ما مدتهاست یکدیگر را ندیده بودیم...
چه سال قشنگی گذشت دربهای باز...و تعبیر رویاهایی که می شد فراموششان کرد...و گذشت...
چه تلخ و چه شیرین 365 روز گذشت و زیرو رو کردن خاطرات خوب و بد و مرور کردنشان قصه به قصه تو را نشانمان داد که بر اریکه سلطنت همیشگی ات در قلبمان نشسته ای و لبخند میزنی...
سال نو مبارک
ساقی اندر خم ما باز می گلگون کرد