(شب لرزهای غریب روی تن کاغذها حکایتی مانند امید دارد وقتیکه هرچه مینویسد جوهری روی خطوط نقش نمی بندد...)

میبینی؟

این همه مدادرنگی...سفید را بردار و هرچه نام غصه است را لباس عروس بپوشان و ماهیت این لغت را تغییر بده...سرشارش کن از شادی و امید به روزهای آینده...

سبز را بردار و هزاران گندم روی مزرعه هرچه میتواند سوخته باشد سبز کن...

زرد را بردار و هاله نور بکش اطراف چشمهای آشنا تا وقتی در انبوه جمعیت راه میروم ببینمشان و یادم  بماند که تنها نیستم ...غریبه نیستم...و از این یخزدگی ِ اجباری ِ خواسته نجات پیدا کنم...

آبی را بردار و دور قصهء من یک سبد ستاره بکش تا همیشه ماه من باقی بمانی و با همان آبی این زیبا قصه را ادامه بده...

هر رنگی را که دوست داری بردار و دور ِ هرچه میتواند خاکستری باشد آنچنان خط بکش که کسی اشتباه نکند و گمان نبرد که این چشمها قصد تلاقی دارد با مسیر قصه ای که مال ِ او نیست...

نقاشی کن تنها ستاره ء دنباله دار من....

رنگ بزن و این شایعه را پایان بخش که میگویند مدادرنگیهایت را دزدیده اند...