یا ضامن آهو
یک صف به بلندای ابد پیش رویت...
گره ها را باز کن ای هشت ِ آسمانی...
مثل همیشه بهترین میزبان روی زمین باش...
دستهایی که میشناسند تورا...
می اندیشم...به کسانی که پشت سر من در این صف منتظر رسیدن به دستهای تواند...نکند قصد رفتن داری؟
آه...
میدانی آهوبان این دشت بی آهو مانده...؟
مهم دل شکسته ایست که محتاج تسکین است...
مهم آن پیرزن تنها و این مرد رنجور اند...
مهم کودکی ست که شفا میگیرد..
من که درگیر بازی سرنوشتم میتوانم کمی صبر کنم...به انتهای صف میروم...هرچند نوبتم رسیده است...
من
نوبتِ
خود را
به این
کودک
میدهم...
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۶/۰۴/۰۴ ساعت 19:31 توسط آتس سا
|
ساقی اندر خم ما باز می گلگون کرد