دلتنگ شدیم از زمانیکه تا سر از سجاده برداشتیم یک سو آتش در بند بود و یکسو بهشتی جاودانی... و هیچکسی که گمان عاشقی بر ما داشته باشد...

به آتش بگو بسوزاندآنسان که تا کنون نسوخته باشد... بهشت را زیرو رو کن آنگونه که هیچ روایتی بر هیچ کاغذی توان جلوس جملات را نداشته باشد...دفن شود زیر آسمانها...

بهشتت را چه میخواهیم اگر به ما ببخشی برای رفع تکلیف عشق خدایی ات از این امیدها... چه هراسی خواهیم داشت از آتش...که بی تو بسوزاندمان بهتر است ...

چشمهایت را نگیر از ما که اگر یک روز دریابیم نگاه تو با ما نیست اگر زیر زیباترین درخت بهشتی دست در دستان افسانه ها داشته باشیم جهنمی عظیم را تشبیه خواهد بود...

بیا کنارم بنشین...بدون هیچ تشریفاتی...

               و برو... اگر در نگاهم آرزویی از بهشت  یا ترس از آتش را دیدی...