چراغ جادو
به دستانم چراغ جادو دادی و رفتی..بی آنکه بدانی آرزوهایم بدون تو مشتی قلمزدگی بی معنا بیشتر نیستند...
دست به چراغ جادو بکشم که چه بشود؟ کدام یک از هزار آرزویم بر آورده میشود؟ همه؟ همه را بدون تو چه کار است با من...؟
عشق اساطیری را چه شوق بازیگری خواهم داشت بی تو؟ که همه داستانها از تو را نداشتن حکایت میکند..
دنیای پر از آسمان را چه ستاره ای خواهد بود بدون بودنت...
چقدر دست و پا زدن...چقدر ...چقدر...گفته بودند تو بیا ...تو بشتاب...تو قدم بردار...تا بیابد...بشتابد...به همین راحتی...به همین سادگی...
یادت هست؟ من و تو همیشه سادهء ساده به هم میرسیدیم...قدم میزدیم...می رقصیدیم...از این ساده تر نمیشد؟ نه هزار ذکر غریب...نه رکعتهای طولانی...نه سجده های جسمانی...کافی بود یادت کنم تا یادم کنی...
چه شد که چراغ جادو را کنار بسترم گذاشتی و رفتی...از با توبودن چه آرزویی را طمع بر آورده شدن بر من بود که جایت را به این چراغ جادو دادی...؟ کجای این کلمات...نوشته ها طلبی غیر از تو بود از تو...
آه ه ه ه ...
...نمی دانستم که از هم آغوشی ات با چشمهای من تلاقی ها را از یاد میبری...نمی دانستم...
چه کنم؟ که جز مرور روزهای عاشقیمان داشته ء دیگری ندارم... این چراغ جادو از آن انان که تو را برای ارزوهایشان پیوست میکنند...من مدتهاست که آرزویی ندارم...
ساقی اندر خم ما باز می گلگون کرد