حلاج
بی قراری کردی...
فریاد زدی و به دعوت خواندی بلا را...برای وصال؟
برای رسیدن؟چه شد که تاب ماندن از کف دادی و از یاد بردی عاشق شدنت را مدیون ماندت بودی...
چه شد که بی تاب شدی؟
از خود را دیدن؟ یا از زمینی که توان حمل قدمهایت را نداشت؟
التماس از بهر چه کردی؟ از بهر کشتنت؟(که خون من بر شما حلال است...من را بکشید تا هم شما آسوده شوید و هم من خلاص...)
این همه بیقراری از بهر وصال بود؟ از بهر رسیدن به آنچه درون تو بود؟
از برای در آغوش کشیدن آنچه در خونت جریان داشت؟
از نور به نور پناهنده شدی؟
از خدا به خدا گریختی؟از یاد بردی خداوند در همین کالبد زمینی تو روی همین کره ء خاکی در وجودت ریشه دواند؟
کجا می خواستی بروی؟ زمین را آسمان ندانستی...وجودت را خدا؟....هرگز...
تاب حضورش تورا ترساند که برای وصال پا به مسلخ گذاشتی...
در راه نیاز فرد باید بودن پیوسته حریص درد باید بودن
مردی نبود گریختن سوی وصال هنگام فراق ...مرد باید بودن....
حضرت مولانا
ساقی اندر خم ما باز می گلگون کرد