زاهد نبودیم
زهد نشین نبودیم...غاری در کار نبود و یا جزیره ای دور از آدمها...
( چلّه نشینی را با مردم آموخته بودیم و همرنگ شدن با ...اما چه کسی میدانست بین ما و تو چه خبر است...؟ )
زهد نشین نبودیم که تا قصه ها جاری میشدند کمر ریاضتهامان به دادمان برسند و رضایت تو را یادآورمان شوند . قلموهامان جادویی نبودند.الماس برای ما هم الماس بود و درخشش داشت.ساز را کوک بود مثل همه...
اسامی اعظمت را نمیدانستیم مثل همه و آنچه ذکر برامان معنی داشت الهامی نبود از آنسوی ابرها ... ما به عاشقی با تو قلم نِی ها تراشیده بودیم...همهء قصهء ما و تو حکایت ساده ای بود از تلاقی بین چشمان تو با ما که گویا کار خویش به خوبی میدانست...
ما که زاهد نبودیم...
الماس میدانستیم...درخشش آن را آشنا بودیم...که دل برکندیم...
قصه، قصهء هفتادساله ای دیر نشین نبود که الماس ندیده باشد !
هفتاد ساله ای که تنها هنرش تو را حفظ کردن از هیچ است...که نمیداند الماس از شیشه را..
قصه ، حکایتی است که به عرش نرسیده ،رسیده در گلستان ابراهیم آتش جنون ریخت...
آنروزی که ابراهیم از جنونِ آنچه ازتو در او بارید سوخته بود گلستان را تراشیدند ...
وآتش، سوخته را چه کار ؟
به جنون رسیدن آتش همین را بس که از درون سوخته را چاره ای جز گلستان شدن ندارد...
به جهادِ چشمهای تو رسیدن کار سختیست...
دل در گِرو تو داشتیم که تا الماس را به دست رود سپردیم گلستانِ بندگیِ تو به آتش یادآور شد آتش بودن را...
و تفاخر از سر تورا داشتن است که برای گلستان کردنش نیازی به دِیر نشینی ندارد...
ساقی اندر خم ما باز می گلگون کرد