تقدیم به تو که مدتها بود جمعه ات را نشمرده بودم...

از انتظار گفتم و این شعر پا گرفت   

مثل حضور خالی تو در کنار من

خطی بکش به روی تمامی برف ها     

آری ...باخود شکوفه بیار ای بهارمن

از انتظار گفتم و این شعر شعله زد

این انتظار که سوزان تر از غم است 

از غربت غریب نبودت در این دیار 

یک مثنوی نوشته شود باز هم کم است

من را ببر از این هجوم و تلاقی ابرها   

اینجا به لفظ تورا جار میزنند 

آری گر اذن آمدنت را گرفته ای 

آهسته تر بیا که تورا دار میزنند

دل با خیال آمدنت نذر کرده است 

یک کاسه آش سر سفره های عشق  

دستانمان تهی ست ولی خوب بنگری 

آری هنوز هست کمی خرده های عشق

دیشب به خواب دیدمت همه گفتند هیچ بود 

اما دلم یقین گرفت که این یک نشانه است

این شعر و این غزل مست چشم تو

آری برای از تو نوشتن بهانه است

امروز روز آمدن و یک ترانه است          وقتی که عشق من به تو تفسیر میشود 

 خیر است آمدن که در این روز بی نظیر      هر خوابی که دیده ام به تو تعبیر میشود

 

 

من و این پیلهء تبدار کجا؟

             من و چون چشم تو بیدار کجا؟

دل من خواب تو را دید ولی

             من و تعبیر به دیدار کجا؟...

      همه گویند که امروز سعید است؟ بلی

                  غم و اندوه در این شهر بعید است؟ بلی

      من نمی بینم از این دور و دل میپرسد

                  صاحب جمعه سرانجام رسیده است ؟ بلی...