یلدا و حافظ
ميگويند سالها پيش دلداده بوده و بعد ...
دلش را شكستند و بعد ...
تنهايش گذاشتند و بعد...
ميگويند از عاشقي بيزار است و بعد ...
با خودش قسم خورده و بعد ...
گويا هنوز فراموش نكرده و بعد...
نگاهم در تلاقي با نگاهش گره ميخورد و بعد...
در انتهاي چشمهايش غم ميبينم و بعد...
ميگويند شب يلدا و حافظ غمگينش ميكنند و بعد...
به ياد تفالهايش مي افتدو بعد...
شاخه گل خشك لابلاي ديوان حافظ و بعد...
يادگار... و بعد...
اشك و بعد...
و...
بعد...
مادربزرگ قصه را نيمه نصفه به بغض خاتمه داد و بعد...
شب يلدا را انار دانه كرد و من را ياد تو انداخت... و بعد ...
برايت ديوان حافظ گشودم و بعد...
(ستاره اي بدرخشيد و ماه مجلس شد) ... و بعد...
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۷/۰۹/۲۹ ساعت 19:15 توسط آتس سا
|
ساقی اندر خم ما باز می گلگون کرد