ميگويند سالها پيش دلداده بوده و بعد ...

 دلش را شكستند و بعد ...

تنهايش گذاشتند و بعد...

ميگويند از عاشقي بيزار است و بعد ...

با خودش قسم خورده و بعد ...

گويا هنوز فراموش نكرده و بعد...

 نگاهم در تلاقي با نگاهش گره ميخورد و بعد...

در انتهاي چشمهايش غم ميبينم و بعد...

ميگويند شب يلدا و حافظ غمگينش ميكنند و بعد...

به ياد تفالهايش مي افتدو بعد...

شاخه گل خشك لابلاي ديوان حافظ و بعد...

يادگار... و بعد...

اشك و بعد...

و...

بعد...

 مادربزرگ  قصه را نيمه نصفه به بغض خاتمه داد و بعد...

 شب يلدا را انار دانه كرد و من را ياد تو انداخت... و بعد ...

 برايت ديوان حافظ گشودم و بعد...

(ستاره اي بدرخشيد و ماه مجلس شد) ... و بعد...