میدانی؟
ــ میدانی از کجا فهمیدیم که اینجایی؟ از قلبمان که ناگهان فروریخت...از دستمان که لرزید و ازچشمهایمان که بی اختیار کنج کنج اتاق را دنبال تو گشت...چه جستجوی آشنایی...
ــ میدانی از کجا فهمیدیم که می خواهی ببخشیمان؟ از کاغذهایی که یاریمان کردند به نوشتن...از قلمی که میلغزد بی اراده و از امروزی که تراوش حضور مهربانت پش از مدتها جمله میسازد...
ــ میدانی چگونه پیدایت کردیم؟ از مرور خاطراتی که خاک گرفته بودند...از روزهایی که با تو ...بودنی داشتیم..از لحظاتی که گندمزار وجودمان دوان دوان طلایه ء لبخند تورا میدوید...
ـــ میدانی دوباره داریم عاشقت میشویم...؟
... ![]()
شاید هرگز نگاهمان نکردی...اما مارا نراندی...
شعرهایمان را خواندی...هرچند پر اشکال..هرچند بی وزن و بی قافیه...چه آبرودار بزرگی هستی وقتی کاسه نذریمان را میگیری و به روی خودت نمی آوری ظرف لب پریده را...
ژولیده آمدیم...دست خالی... کوله باری از دورشدنهایمان از تو...پریشان...نا امید...اما میدانی از کجا فهمیدیم که دوست داری مارا ببینی؟ از آنجا که آن ناشناس جاده که با دادن ادرس اشتباهش ما را به مهمانی چشمانت کشاند اکنون کنار تو ایستاده است...![]()
ساقی اندر خم ما باز می گلگون کرد