آمین
امشب کسی سر سجاده اش مرا دعا کرد. . . ( خدایا عاشق ترش کن )
توهم که مرغ های آمین رحمتت را در آسمان به پرواز درآورده ای دعای این مهربان را برآورده کن که دیگر شعرهایم نمیدانند چگونه باید این دعا را آمین بگویند...
![]()
چه کسی پشت در است ؟ چه کسی در زد؟ منتظر کسی نبودیم... در این جنگل سرد تاریک چه کسی میتوانست تنها زدگانی عمق نشین را یادی کرده باشد... مگر گم کرده راهی سرگردان ... و یا ...
درگشودیم ... نه با ترس ... که چیزی برای از دست دادن در این سرد خاکی برایمان نمانده بود... چشم در چشم تو ... پشت در ... گم کرده راه نبودی... سرگردان نیز؟ نه...کنار رفتیم تا به داخل آمدی... خودت را دیدی روی مهتاب ..تابیده روی قالیچه ای که نیمه نصفه بافته شده نشده به دار قالی بود... . لبخد زدی به انگشتهایمان که با ذکر اسامی اعظمت بین تارو پود قالی جا گذاشته بودیم ... قالی را برداشتی و بی صدا رفتی .. در تاریکی جنگل گمت کردیم... مثل همیشه... گویا تقدیرما تو را گم کردن بود...بازگشتیم... به داخل کلبه ای که تنها دارایی اش را تو برده بودی... دیگر انگشت هم نداشتیم که دار قالی دیگری برپا کنیم... چه کردی با ما؟ در این زمین سرد غمبار تنها تر از دیروز تنها دلخوشیمان راکه رضایت تو را بافتن بود بردی...چقدر سنگ دل شده ای خدای من...کاری جز شکایت نداشتیم ... از تو بر تو...و گریستن... خدا و دزدی ؟ ... خدا و سنگدلی ؟... خدا و احتکار شادی ها ؟...
آه...
صبح که بیدار شدیم پشت در قالیچه مان رادیدیم... نه نصفه... که کامل .. خودت بافته بودی ... خدا و بافتن قالی ؟ ... خدا و به دوش گرفتن دار قالیچه ؟...
نمی دانم... فقط این را می دانم که
حالا من ... یک قالیچه پرنده دارم...
ساقی اندر خم ما باز می گلگون کرد