ولنتاین
سلام گل نازم... كه ( خدا ) مي نامندت...
سلام مهربانترينم ...
از زمين مينويسم برايت...
در روزي كه همه چيز قرمز است و بازار رز سرخ داغ...
كوتاه مينويسم اما دل نشين...
سالها پيش در روزي مثل ديگر روزها ما دل به هم داديم ...
تو خدايي ات را پشت آسمان گذاشتي و من بندگي را با خود همراه آوردم...
و تو مرا شاعر كردي ...
سالها گذشت ... پر از نشيب و نشيب... فراز و فراز ... ديدار و دوري... لبخند و اشك... خدايي و بندگي ...
حالا به همه آن لحظه ها می اندیشم... مثل یک نقاشی زیبا ... میبینی ؟ میبینی چه خوبست اتفاق هايي كه اتفاقهايي افتاده را ياد آوري ميكند...
چقدر امروز خوشحالم...![]()
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۷/۱۱/۲۶ ساعت 19:26 توسط آتس سا
|
ساقی اندر خم ما باز می گلگون کرد