سلام گل نازم... كه ( خدا ) مي نامندت...

سلام مهربانترينم ...

از زمين مينويسم برايت...

در روزي كه همه چيز قرمز است و بازار رز سرخ داغ...

كوتاه مينويسم اما دل نشين...

سالها پيش در روزي مثل ديگر روزها ما دل به هم داديم ...

 تو خدايي ات را پشت آسمان گذاشتي و من بندگي را با خود همراه آوردم...

و تو مرا شاعر كردي  ...

سالها گذشت ... پر از نشيب و نشيب... فراز و فراز ... ديدار و دوري... لبخند و اشك... خدايي و بندگي ...

حالا به همه آن لحظه ها می اندیشم... مثل یک نقاشی زیبا ... میبینی ؟ میبینی چه خوبست اتفاق هايي كه اتفاقهايي افتاده را ياد آوري ميكند...

چقدر امروز خوشحالم...