نبضم را كه گرفت پزشك،  لبخندي زدو نسخه اي نوشت و گفت: خدا بزرگ است...

از هوش رفتم... آخر مدتها بود تورا از زبان مردم نشنيده بودم...

 

 در خيابان راه ميرفتم كه مرا ذكر تو آمد... راستش را بخواهي از تنهايي خودم ميان اين 

 مردم ِ بي تو ترسيدم ...

 

 ايستاده بود و تكيه داده به ديوار ...شنيد من  را كه تو را زمزمه ميكردم به شوق ... به دل... گفت : دخترك از كدام ديار مي آيي كه شيفته اي تا اين حد...

گفتم : شيدا شدن به ديار نيست...

گفت : چه كسي دل از تو ربوده است كه خوشا به حالش...

گفتم : خوشا بر من كه  آنچنين بزرگ قصد اينچنين كوچك كرد...

گفت: غمگيني ؟ چشمهاي مشكي ات اشك بار است ...

گفتم: غم روزهاي دوري ست...

گفت: طولاني ست ؟

گفتم:‌مدتي ست راه آسمانش بسته... پاهاي من خسته...

گفت: عجب بر من... تو را چند روز دوري چنين اشكبار كرده است ... من چه بگويم با اين قرن ها دوري...

حالامن مانده ام با تعجب از شيطاني كه مي رفت و از دوري تو  مي گريست ...

 

( یا مَن فَرَجَ الهم یا کاشِفَ الغَم...ای شادکنندهء دلهای اندوهناک ...ای نشاط بخش خاطر غمناک...)

امروز دلم عجیب گرفته است...

به تصنیف غم انگیز دستهای من گوش کن که در این همهمه تنها تو میشنوی...من به دلشکستگی این چشمها عادت دارم وقتی خدایی ات تنها امید من برای زندگی بین این تورا  نداشته هاست.از داستانهایی که آمده اند تا تورا از من بگیرند...از عشقهایی که کاری جز دزدیدن تو نمیدانند...

من از هجوم این آدمها که تورا نداشتن، عادتی شیرین است برایشان میگریزم...

پناهنده نمیخواهی ؟!