با من ازدواج میکنی؟!  ...  ...  این را گفت و در چشمهای ماهی خیره شد...

ماهی نگاهی کرد و گفت : با تو ؟ من هرگز با تو ازدواج نخواهم کرد زیرا اگر بیرون از این آب بیایم خواهم مرد... ببین خدا مرا اینگونه خلق کرده است  من نمیتوانم بیرون از دریا زندگی کنم... میمیرم..

( او ) پیش خدا رفت و گفت :راست است که میگویند ماهی بیرون از آب میمیرد ؟

خدا گفت : آری ... خواهد مرد

او گفت : پس چرا من را عاشقش کردی؟ وقتی میدانستی من درون آب و او بیرون آب خوهد مرد...

خدا پاسخ داد : راهی دیگر پیدا کن ... همیشه یک راهی هست ...

او رفت ... به دنبال راه حل... اما نرفته بازگشت ...  به خدا گفت : راه حل در دستان توست ... بیافرین...

    فرشتگان زمزمه میکردند... همهمه ای شد در عرش...

:: او میخواهد ...؟ او چه میخواهد ؟... راه حل در دستان خداست ؟ او چه میگوید؟ ::

خدا لبخند زدو گفت : تو جاودانه ای ... میدانستی ؟

او گفت : میدانم

خدا گفت : تو اشرف مخلوقات منی ؟ میدانستی ؟

او گفت : میدانم

خدا گفت : تو عاشقی ؟

او گفت : میدانی

خدا گفت : جاودانگی و برتری ات را به عشق می فروشی ؟

او  گفت  : دل به دل معامله کن... عشق تویی  ... جز تو هر عشقی بهانه ای برای دور توگشتن است... و دور تو گشتن واجب ... میدانستی ؟

خدا لبخند زد و رفت ...  و همه میدانستنتد که او میداند ...او  ؟ یا خدا ؟ 

خدا نیز  او را دریا کرد ... آینه شد برای آسمان ...برای خدا ... برای خودش...  حالا دیگر همه میدانند ...این خدابود که عاشق ماهی شده بود...