گاهي بيشتر از گاهي خدا را نميهفمم ... 

اين را نسيم گفت به درخت...

لابلاي شاخه هايش پيچيد و گفت : ميداني تاوان  پاك ماندن ، دل كندن از زمين است... مثل من... من يك روز كوه بودم... آب رود گل آلود شد... به خدا گفتم : اين چشمه ٔ آلوده مرا آلوده خواهد كرد .

و خدا مثل هميشه سكوت كرد.پرسيدم :‌چه كنم ؟ پاهايم اسير زمين اند... من كوهم...

او ميخواست دل كندن من را ببيند ... از آنچه كه بودم... از آنچه كه بدست آورده بودم... از آنچه مرا بزرگ كرده بود...

من هم دل كندم... براي پاك ماندن... براي كوه ماندن ... نسيم شدم... آواره ترين ... بيخانمان ترين... اكنون چند ساليست كه  نسيمم... نسيمي غمگين... زيرا هر روز كه ميگذرد بيشتر درميابم كه خدا را اهميتي بر اين داستان نبوده است...من براي خدا هيچي نبوده ام... من ... كوه استواري كه براي رضايت او از كوه بودن گذشتم...

... درخت و نسيم گرم گفتگو بودند كه پسربچه اي بازيگوش دوان دوان به سمت آنان آمد... نسيم نمي شناختش اما درخت همينكه او آمد چند شاخه ي تنومندش را  بالا آورد تا دست پسرك به او نرسد... درخت به نسيم گفت : اين كودك را ميبيني؟اين را ؟ شيطان ترين موجوديست كه در تمام عمرم ديده ام... تك تك برگهايم از او مي هراسند ... هر روز مي آيد شاخه هايم را ميشكند... به آسمان پرتاب ميكند و فرياد ميزند : خدايا بيدار شو !

ميبيني نسيم ؟ نميدانم عاقبت اين كودك چه خواهد شد وقتي از اكنون كفر بر زبان ميراند و آزارش حتي ابرها را از هم مي پاشاند...

پسرك خسته شد ... زير سايه ي درخت نشست ...درخت ازاو سايه برگرفت !

نسيم در گوش پسركوچك زمزمه كرد: ميداني اينگونه خدا بيدار نميشود؟

پسرك تعجب زده گفت : نميشود؟ واقعا ؟ پس راه حل چيست ؟

نسيم گفت بايد راه هم صحبتي با او را بياموزي...برخيز و بايست.

پسر كوچك ايستاد و نسيم برايش اقامه بست... او خيلي كوچك بود نميدانست بايد چه بگويد... قنوت نياموخته بود... اما ... نسيم به ياري اش شتافت ...

پسرك را گفت : اين يك بازيست... يك بازي كه من به تو خواهم آموخت... تو لب بگشا ،من در كلام تو جاي ميگيرم و عبادت را به تو خواهم آموخت... پسرك شاد بود...يك بازي جديد... او ميخواست خواب خدا را بياشوبد...اوفقط ميخواست شيطنت كند...

 لب گشود ... نسيم بر لبانش جاري شد و هرآنچه از واژه نامه هاي عشق ميدانست جاري كرد ...حتي درخت هم ميدانست كه پسرك يك كلمه از آن عبارات اعظم را نميداند... نمي فهمد... اما نسيم دم و بازدم او شد... دم زد به الله و بازدم به مُستعان...

بازي تمام شد... پسرك نه گيج بود و نه حتي سوالي كرد...

خورشيد را كه عزم خواب فرا گرفت پسرك نيز بازگشت...

آن دو خنديدند... نسيم درخت را گفت : من نيز بايد بروم... من نسيمم و اگر يكجا بمانم حسرت خاطرات روزهاي كوه بودنم مرا از پاي خواهد انداخت .نسيم رفت و درخت ماند و صحرا و غم بازگشت آن كودك بازيگوش ...

سالها گذشت... سالها... چند سال و چند سال ديگر نيز...

تا اينكه نسيم  دوباره آن درخت را ديد...كهنسال و تنومند... شاخه برافراشته تا آسمان هاي دور... درخت شاد از ديدن نسيم  گفت : سلام اي نسيم...

نسيم پاسخ داد :‌سلام برتو اي  آسماني در آغوشت آسوده... روزهايت چگونه ؟

درخت گفت : صحرا در آرامش و من در تمنا...

آن دو گرم گفتگو بودند كه پيرمردي از دور به سمت آنان آمد... درخت تعظيم كرد و سايه برافراشت... نسيم پرسيد : او ديگر كيست؟ ...

درخت گفت :

 او مرد خداست... انگشتهايش را كه به خاك ميكشد ،الله نقش ميبندد و مژه هايش پرده هاي آسمان را كنار ميزند... با انگشتهايش روي برگ هاي من ذكر مينويسد... و بعد دست دراز ميكند به آسمان و خدا ميچيند ...چهل هزار شاگرد دارد و اما نفَسَش ...  شفا ميدهد و دم به  بازدم بيماران نا اميد ، اميد زنده ميكند...اميد مي آفريند...آري...

اين مرد خدا همان كودك است كه سابق مي آمد... همان كه تو  بازي جديدي به او آموختي... همان كه براي مدت كوتاهِ يك عبادت، دم و بازدم او شدي... تو نا امید بودی ... نمیدانستی برای دل کندن از کوه بودن... برای رضای خدا...  مقرب شده ای... رخصت تقرب دادن داشته ای...

آری...این همان کودک است... همان كه  شاخه هايم را ميشكست و به آسمان پرتاب ميكرد و فرياد ميزد : خدايا بيدار شو...