تقدیر
هزاري هم بگويد باور نميكنم... پوزخندي زدم و براي هميشه رفتم.... زودتر از آنچه حتي مقرر شده بود... خدا را دور زده بودم به نوعي !!! تقدير را و سرنوشت را...
آخر وقتي مجبور است به اجبار با كسي كه نميخواهد ازدواج كند چاره اي جز دور زدن خدا ندارد دخترك !!! ديگر چه اهميتي دارد زندگي... چه اهميتي ميتواند داشته باشد... خدا كجا ميرود؟ پشت اين ستونهاي برافراشته كه نام سرنوشت به خود گرفته اند، سر بجنباني خدا را گم ميكني...
گاهي نگاهي ، آن هم به قيد قرعه....!
اين عمق فاجعه بود وقتي پس از سالها مبارزه و جنگ، تسليم ميشوي... تسليم شد... تن به تقدير داد... به همان ستونها... به همان برگه هاي قرعه كشي ... عشق چيست ؟ وقتي بعد از سالي ، باري ، هر آنچه تپش نام دارد مفقود ميشود انگار نه انگار روزي در سينه جان داشته ، چرا انتظار... چرا تلاش ؟
اينها را گفت تا خود را آرام كند... تا بتواند توجيهي براي تاج سفيد روي سرش داشته باشد... تا بتواند آن مقدر كننده را ! باز دوست بدارد...
چه خدايي ... تقدير به مقدر كننده دل بست كه فراموش كرد چقدر اين اجبار براي انسان سخت است و چقدر تحمل اين تاج كوچك دشوار ...حالا يك ليوان آب سرد قرار است روي سرش بريزند بعد از سه بار! تا بفهمد كه خواب نيست...
اي كاش مرا ببري به جايي ... به جايي كه اين لغت را از هر كسي كه بپرسم بگويد : نميدانم از چه سخن ميگويي ....
............
جدول را از هر قسمتش كه حل ميكرد به ت ق د ي ر ميرسيد... از پدرش پرسيد : اين لغت چه معنايي دارد ..؟
و پدرش در فكري عميق به او گفت : يعني نخواهي و تو را فرا بگيرد...
.............
وقتي به هم رسيدند... سالها ميگذشت از اولين تلاقي چشمهايشان... اكنون همان سالهاي دوريست كه آن دو در روياهايشان با هم ميساختند... سالها بعد از آن روز كه آرزو كردند با هم بمانند و نمي دانستند چيزي به نام تقدير آينده اي دور آن دو را كنار هم مينشاند وقتي كه خيلي دير شده است...
............
خسته از راه رسيدم و تو لبخند زدي مثل آينه اي كه گيسوانم را به رقص در مي آورد... مثل سرمه اي كه هر وقت به چشمهايم ميكشم برايشان آهنگي جديد ميسازي... و حالا لبخندت را مدتهاست از ياد برده است...ميگويند آخرين نشاني كه از تو مانده، يك بسته حرفهاي ناگفته است كه به حكم آنچه مصلحت نام گرفته در نميدانم كجاي اين دنيا با قفلي به نام تقدير دفن است... حالا ميدانم چرا هميشه نگران بودم... اين تنها قفلي ست كه برايش كليدي نساخت ...
اين تنها قفل بدون كليد خداست...
...........
این تقدیر تاریکی ست... وقتی چشم گشود همه جا تاریک بود...سکوت مطلق...کمی سردش بود و کمی ترسیده بود... اما تسلیم سکوت و تاریکی نشد... من هم خوب نمی توانستم در آن تاریکی او را ببینم... سایه میزد ... سایه... سعی میکرد... تقلا... تلاش... خنده ام گرفت... با خود گفتم : چه خوش خیال... چه تلاش باطلی !!! اینجا فقط تاریکی ست و سکوت و تسلیم شدن به معنای واقعی سرنوشت...اما او به من گوش نکرد... خیلی تقلا کرد...
حالا سالها میگذرد و او درختی تنومند است که هرچه امید نام دارد را در میوه هایش تقسیم می کند تا همه باور کنند رسیدن به آسمان از اعماق تاریکی ها تنها ستونی ست که از ستون تقدیر افراشته تر است...
ساقی اندر خم ما باز می گلگون کرد