گلايه
گلايه از زندگي نداشته ام هيچ وقت...
گلايه از داستانهاي عجيب و آدمهاي غريب...؟ هرگز...
از هيچ چيز... از هيچ كس...
هميشه داستان ، داستان من بوده و او... من و او.. او و من... او و او... من ومن ... من و من... مني كه خداست...
هرگز غم من از آدمها نبوده است... دلگير بوده ام اما شاكي ؟... نه
اين من بوده ام كه هيچگاه دل نداده ام ... و نخواهم داد جز به او كه اوي من را بشناسد... من را... او را... مني كه خداست...
نميخواهم بروم براي فرار... از غم يا از آدمها... من به اين كساني كه اطراف من از او هيچ نميدانند عادت كرده ام... هيچ از من... او ... مني كه خداست...
تمام اندوه من ... تمام غم من از اوست... او كه ميرود بي آنكه بداند خداست...و خدا را خدايي سزاوار... شايسته... او كه بيش از پانزده سال دل در گروي هم داشته ايم... چه نشيب ها... چه فراز ها... چه صعودها... چه سفر ها... چه پروازها... چه داستانها كه گاه از مرورشان معراج پيش رويم مينمايد...
بهشت نخواسته ام هيچگاه... خودش ميداند...
از جهنمش نهراسيده ام هرگز... خودش ميداند...
نخواسته امش براي خواسته اي... خودش ميداند...
اما...
نميدانم چه بر سر اين آسمانها آمده... نميدانم دربهايش چرا قفل است... چرا راهي نيست... خسته از اين همه ذكر بي جواب... خسته ام از اين دربهايي كه باز نميشوند... خسته ام از اين پريشان نوشته ها كه ديگر نميخواندشان... گويي هرگز مرا نميشناخته... خدا و فراموشي ؟ خدا و رفتن و نيامدن ؟ ...خدا و نديدن ؟ مگر چه خواسته ايم جز رضا... جز عشق... جز حفظ دل... من كه چراغ جادو نخواسته بودم... من كه جز خودش چيزي نميخواستم... جز نگاهش... جز لبخندش... من قصر نمي خواستم... و يا ستاره هاي دنباله دار... داستان من و او داستان من و او بوده است... فقط همين... بدون هيچ معامله... بي هيچ توقع... خواسته... گويي نگاهم ميكند انگار چيزي ميخواهم... گويي آرزويي براي محقق شدن آورده ام...از ياد ميبرد كه فقط براي خودش مي آيم... تا ميروم نگاهم ميكند و ميگويد : خواسته ات براورده شد... آرزويت در راه رسيدن به زمين است... مجالي براي سخن به من نميدهد... من نيز با چشمهاي خيس باز ميگردم ... و دسته گلي كه پشتم پنهان كرده ام تا غافلگيرش كنم را دور ميريزم...
حالا به وسعت تمام خدايي اش كه نميدانم به كدامين آسمان يا سياره نقل مكان كرده است شب نامه پخش خواهم كرد... باز نخواهم گشت تا همه بدانند...
كه اين يك اعلام گلايه از خداست...
ساقی اندر خم ما باز می گلگون کرد