گفته بودند روزي در داستانهاي دور ... كمي دورتر از آنچه همه مي دانند ، خدا و دختركي با چشمهاي مشكي دل به هم دادند... داستان در تمام سه نقطه ها ... ... ... آنچنان محو شد كه امروز ديگر كسي نمي داند آن شعرهايي كه روي پله هاي آسمان به هر كسي  كه معراج را تجربه اي شيرين دارد خوش آمد ميگويد ، سروده ي همان دخترك است...

.......

از دستهاي من كاري ساخته نيست براي اين نگين ها كه دنبال قاب طلا هستند... اين داستانها نيازمند قهرمانيست كه براي ارزشمند شدن  نيازي به قاب طلا  نداشته باشد...

.......

بيا تصور اين روزها ي غمگين را

درون قاب طلايي به دست باد دهيم ... 

هميشه فاصله هست،

هميشه دوري هست

هميشه پايانها ، شروع دوريهاست

نرسيدن ... هبوط... ترسيدن

... بيا خيال كنيم

  كه روزهاي جدايي چقدر شيرين است!

و اضطراب شكستن چقدر بي همتا !

بيا براي من از خاطرات تلخ بگو

چقدر ترسيديم... چقدر دور شديم...

بيا كه خواب ببينيم ،

كه ميرسيم به هم ...

با تمام سختي ها

كه ميرسيم به هم  با تمام دوريها... با تمام فاصله ها

بيا خيال كنيم...

كه انتهاي قصه ء ما داستان معجزه است

بيا كه خواب ببينيم... بيا  خيال كنيم...