تسليم !
تو نرفتي... اما من براي داشتنت نيازي به ماندنت نداشتم.....
تو نديدي.... اما من براي پيش چشمهاي تو قرار گرفتن نيازي به چشمهاي تو نداشتم...
و تو تنها كاري كه ميداني، ندانستن اين همه اتفاق است...
.......................
من و تقدير در جدالي نابرابر ... من و سرنوشت... من و تن... اين روزها قرار است تن به تقدير بدهدم گويا... تن به همان چيزي كه ميگويند قسمت است... نميترسم... نمي هراسم... فقط خواهم مرد...
......................
ديگر از جدال با سرنوشت خسته ام... ديگر تواني در من نمانده كه بجنگم... كه گلاويز شوم و تلاش كنم ... دستهايم درد ميكنند... پاهايم خسته اند... قلبم ...ميزند هر از گاهي آن هم از روي عادت ... من همين روزهاست كه اولين تجربه ام را خواهم چشيد... اولين باري كه تسليم ميشوم....
.....................
شايد آنقدر ها هم كه ميگويند بد نباشد...
شايد آنقدر ها كه شنيده ام تلخ نباشد...
شايد آنقدر ها كه خوانده ام كشنده نباشد...
شايد آنقدر ها كه ديده ام سخت نباشد...
تسليم سرنوشت و تقدير شدن....
.......................................
لباس سپيدي زيبا.... تاجي از گل... همه خوشحال... و دخترك كه زيباترين است در آن جمع...
نقل ميريزند.. گل ميسابند... همه خوشحالند... همه در شادي و غرق لبخند... اما هيچكس نميدانست كه دخترك چقدر در آن لباس سپيد و با همان تاج زيباي گل غمگين است...
عادت ميكند... عادت... به تسليم سرنوشت و قسمت شدن بالاخره يك روز عادت ميكند ...سومين بار كه نامش را مي خوانند ... اگر زنده بماند... عادت خواهد كرد
ساقی اندر خم ما باز می گلگون کرد