مرا ببخش ... مرا ببخش كه مجبورم ... مرا ببخش كه تسليمم... مرا ببخش كه ديگر نميجنگم... مرا ببخش كه خسته ام.... مرا ببخش كه نا اميدم... اينها را كه ميگفتم تو آمدي... نگاهم كردي و گفتي: نمي بخشم

من گريستم... تمام شب را... تا آخرين لحظه اي كه ستاره ها جان داشتند... اشكهايم تمام نشده بودند ...فقط از گريستن خسته بودم... همين

دوباره آمدي... كنار تختم نشستي و دستهايم را گرفتي و گفتي : نمي بخشم...

من اما... تن به زندگي داده بودم... تو دير آمده بودي... بخشيدنت راهي براي من نمي گشود... تو دير آمده بودي... و دستهايم را دستهاي ديگري بوسيد و كاري نداشت من خسته ام ... غمگينم ... دل سپرده ام يا تن سپرده....

اي كاش ميدزدي مرا... مرا ميبردي به دور... به جايي كه كسي نباشد تا فرق تن سپردگي را از دل سپردگي نداند... به جايي كه نترسم ... به  همانجايي كه خدا را تبعيد كرده اند... به همانجايي كه وقتي ميترسم تو هستي... و خدا را در دستهايم ميگذاري..

اي كاش آن روز كه از چشمهايت همه چيز را فهميدم  كمي ديرتر خداحافظي ميكرديم...

...........................................

ميرفت .. اين مسير را ميگويم... تو كجا ميرفتي ؟ تو قرار نيست جايي بروي عزيزم... تو خدايي ... بايد همينجا بماني... اينگونه كه نگاهم ميكني با تعجب ، فكر ميكنم كه بار اولي است كه خدايي مي كني... تازه خدا شده اي... نميداني... خسته ام كردي... همينجا بنشين ... آرام باش... خدا نبايد اينقدر برود و نيايد... خدا بايد بماند و برود و باز هم بماند... خيره ميشوي در چشمهايم ... و من چقدر اين لحظه را دوست دارم... آرام ميايي... نزديك ميشوي ... و در آغوشم ميگيري ... موهاي بلندم را نوازش ميكني... و محكم مي فشاري ام... انگار ميترسي.. انگار ميترسي از در آغوش تو بودن بترسم... اي خداي فراموشكار من... كه نميداني من چقدر اين لحظه را دوست دارم... بغض ميكنم...از اينهمه ... از اينقدر... و تو ميداني... دلم ميخواهد اين لحظه متوقف شود...

و اي كاش... تو ميدانستي اولين قانون خدا بودن اين است كه تنهايم نگذاري....